عشق

عشق يعني علاقه

نه كفگير و ملاقه

دوست دارم يه عالمه

اندازه ي يه قابلمه

من عاشق تو هستم

تو قابلمه نشستم

يه لنگه كفش تو دستم

منتظرت نشستم

رفتن

 

می دونم می خوای بری
منو تنها بذاری
می دونم چشات می گن
دیگه طاقت نداری
می دونم خسته شدی
مرغ پر بسته شدی
دیگه تو بال و پری
واسه پرواز نداری

می دونم دست تو نیست
رفتن و پر زدنت
آخه اگه با تو بود
من بودم همسفرت 

می دونی رفتن تو
توی تقدیر منه
گریه های بی صدا
سهم فردای منه

می دونی مال منه
همه ی جدایی ها
همه ی غم های دنیا
همه ی تنهایی ها

 

می دونی اشکای من
مث بارون می بارن
آخه تو که نباشی
دیگه مانع ندارن

 

پشیمانی

پشیمانی

"در ایامی که صاف و ساده بودم"

به فکر درس و مشق افتاده بودم

همیشه جــــزوه ای انــدر بَرَم بود

سرم لای کتــــــــاب و دفترم بود

همـــــــه درها به رویم بسته بودم

ز خرخــــوانی شدیداً خسته بودم

ز خواب و از خوراک افتاده بودم

بـــــه بَربَچ پاســــخ رد داده بودم

خـــــریٌت کرده بودم بیش در بیش

پراندم از خــودم بیگانه و خویش

بــه عشقم اس ام اس دیگر نــدادم

جگــرخون می شوم افتد چو یادم

نمــــودم دَس بسر،عشق نهــــــانم

دلیـــــــــــــل این حماقـت را ندانم

موبایلـــــــــــم را همیشه آف کردم

حسابی خر شدم من گــــاف کردم

زدم بر کـــــــــامپیوتر چهار تکبیر

نمـــــــودم قهر با آهنگ و تصویر

نکــــــردم رایت آهنگ جـــــدیدی

شکستم رایتر و دستـگاه وسی دی

ز خود ضبط خَفـَن را دور کــــردم

به شدت خویش را سانسور کــردم

نه در فکــــــــــــــر کانال ماهواره

نمودم جمــــع دیشش را دوبـــــاره

ز فکــــــــــرم دور شد لیلا و اندی

فراموشــــــــــم بشد آهنگ سندی

برفت از یاد آهنگ متــــــــــــالیک

ندیدم فیلــــــــم های خوب و آنتیک

ز اینترنــت شدیداً دور گشتـــــــــم

چو خود می خواستم مجبور گشتم

ز وبگـــــــردی نمودم ترک عادت

ز بیخوابی بکـــــردم خویش راحت

ز چت کردن نمودم توبه ای سخت

خیالــــــم شد کمی آسوده و تخت

بکردم آی دی او را فـــــــــراموش

نمــــودم لامپ خود را باز خاموش

نکـــــردم هیچ ایمیلی دگـــــــر باز

خریٌت را نکـــــــردم باز آغــــــــاز

کشـــــــــاکش بود در اعماق جانـم

کسی آگـــــــه نمی شد از نهانـــم

خـــــلاصه خویش را محدود کردم

ره ابلیس را مســـــــدود کــــــــردم

سر ساعت به پـــــای کــــــار بودم

ز صبح تــــــــا نیمه شب بیدار بودم

نمـــــــــــودم در شگفت افراد خانه

ندادم دست خویشــــانم بهـــــــــانه

دگـــــــر بهر غذا کی داد کـــــــردم

برای شــــام کی فریـــــــــاد کــردم

شدم راضی به خــــــــــامه با مربا

نبودم دیگــــــر اندر فکـــــــــر پیتزا

هرآنچه مــــــادرم می پخت خوردم

دگـــــــر من آبـــــــــرویش را نبردم

همــــــــــــه گفتند بَه بَه چه جوانی

خـــــــــدا قسمت کنــــــد در زندگانی

خوشـــــــــا بر حال شخص مادر او

زده این بچٌه تـــــاجی بر ســـــــــر او

چگــــــــونه یکشبه این گونه گشته

چـــــــــه بـــوده اینچنین وارونه گشته

همه اندر شگـفت از کـــــــــار ایٌـام

چگــــــونه گشته اسب سرکشی رام

خلاصه کار مـــــا درس و دعا بود

به تست و نکته فکــــــــــرم مبتلا بود

نمــــــــودم دوره هر درسی فراوان

خـــــــــریدم جزوه از آینده ســــــازان

شدم درتست، حــاذق چون قلم چی

شدم دکتر پس از آن نسخــــه پیچی

چو تــــــابستان شد و هنگام کنــکور

هــزاران بـــــــــــــار رفتم تا لب گور

ولی ما امتحــــــــــان را خوب دادیم

به خود مــــــــــا وعدۀ مطلــوب دادیم

پذیرفتــــــــــه شدم در رشته ای ناب

نمی دیــــــدم چنین چیزی بجز خـواب

درآمـــد اسم من در روزنـــــــــــامه

زدند عکس مــــــــــــــرا در هفته نامه

درآوردم ســـــــــــری در بین سرها

به رویــــم بـــــــــاز شد آن بسته درها

بگفتــــــــــــــا دختر همسایه تبریک

به من تقـــــدیم شد یک هدیــــۀ شیک

پـــــــدر برمن بگفتــــــــــــــا آفرینا

نمـــــــودی رو سفیـــــــــــــــدم نازنینا

دگـــــــــر مادر نگو با شور و شادی

بگفتــــــــا پاسخم را خــــــــــوب دادی

به پــــــا بنمود جشن بـــــا شکوهی

ز دوش خویشتن برداشت کــــــــــوهی

شـــــــدم وارد به دانشگـــــاه تهران

نمودم سعی و کوشش ها فـــــــــراوان

گــــــــرفتم مدرکـــی با نمـــرۀ خوب

خریدم بهر آن یک قــــــــــاب مرغوب

نمودم قاب یعنی مــــــــــــــا فلانیم

مهندس گشته ایــــم و شادمــــــــانیم

به کـــــــــــار خویشتن مغرور بودم

ز ژرفـــــای حقــــــــــــــایق دور بودم

چو بگذشت زین قضایا چند مـــاهی

ز دانشگــــــاه بگرفتم گـــــــــــــــواهی

شدم مشمول و دیدم چاره ای نیست

در این دنیاچومن بیچـــــــاره ای نیست

شدم سربـــــــاز و گشتم من نظامی

شدم مــــــــــامور بخش انتظـــــــــامی

شدم افسر ولی تـــــــاجی نه برسر

شدم عـــــــــــــاشق ولی یاری نه دربر

بمـــــــا بگذشت بیهوده دوسالــــــی

پز عـــــــالی ولی با جیب خـــــــــــالی

گرفتـــم کارت در پایــــــــان خــدمت

شدم راحـــت از آن زنـــــــــــدان نکبت

سپس در جستجــــــوی کـــــار بودم

چو خیـــــل دوستـــــان بیکـــــــار بودم

بهر جـــــــــایی که شد، گشتم روانه

بــــــه شرکت یا محــــل کــــــــــارخانه

هـــــــــــزاران وعده و پیمان شنیدم

ولـــــــــی از آن همـــــــه خیری ندیدم

نه مـــــن وابسته بودم بر نهــــــادی

نه شرکت کـــــــــرده بودم در جهـــادی

نه آقــــــــــــا زاده ای بی ریش بودم

نه فـــــــــــــــردی عـاقبت اندیش بودم

خلاصه هرچـــه من سگدو زدم بیش

نبردم کــــــــــــــاری آخـر بـــاز از پیش

در این اوضـــــــاع و احوال پریشان

بدیدم من یکـــی از قــــــوم و خویشان

که بــود او آشنا با کـــــــــــــار بازار

شگـــــرد اصلیش قاچــــاق سیگــــــار

به من گفتـــــا چرا بیکـــــــار هستی

چـــــرا چون دیگران سربـــــار هستی

بیا اینجـــــــــــــا به نزد دوستان باش

نخواهــــــم کـــــــرد اسرار تورا فاش

بـــداد آن خویش گوشی را به دستم

ز تحصیـــــــلات طرفی مـــــــن نبستم

بدیدم مــــــایه در بــــــــــــازار باشد

فقط ابلــــــــه به فکــــــــــــر کار باشد

پشیمــــــان گشته ام از کردۀ خویش

نبرده علــــــم کــــــــار بـــنده را پیش

ز کـــــــار خویشتن من شرمســـارم

نمــــودم شعـــــــــــر ایـــرج را شعارم

بگویم بـــــــــــــــا رها با مدٌ و تشدید

"کـه گــُــه خوردم غلط کردم ببخشید"

ندیــــــــــدم روی خوش در زندگـانی

اگـــــر چـــــه رفته ایــٌــــام جــــوانی

 

گفتا دلم نخواهد!

گفتم غم تو دارم

گفتا چشت درآيد!

گفتم كه ماه من شو

گفتا دلم نخواهد!

گفتم خوشا هوايي كزباد صبح خيزد

گفتا هواي گرميست!آه آه! عرق درآمد!

گفتم دل رحيمت كي عزم صلح دارد

گفتا برو به سويي ،تا گل ني درآيد!

گفتم زمان عشرت ديدي كه چون سرآمد

گفتا كه اي واي دير شد!داد مامان درآمد

بشکه نفت

بشکه نفت

بشکه نفتي داخل انبار بود / سالن انبار تنگ و تار بود

عصر جمعه حول و حوش شيش و هفت / برق سالن اتصالي کرد و رفت

عده‌اي هم جمع بودند از قضا / صف کشيده تا کنار پله‌ها

يک به يک مي‌آمدند و با ادب / لمس مي‌کردند و مي‌رفتند عقب

لمس مي‌کردند مردان و زنان / هر کسي چيزي گمان مي‌برد از آن

اين يکي استادکار ذوالفنون / گفت چيزي نيست اين غير از ستون

آن يکي مرد سياسي با دو دست / لمس کرد و گفت حتما قدرت است

کودکي هم روي آن دستي کشيد / گفت اسنک بود با طعم شويد!

کهنه رندي هم رسيد و دست زد / گفت ايران هزار و چارصد

عاشقي هم گفت اين دعوا خطاست / بي خيال بشکه معشوقم کجاست

عاقلي هم ميگذشت از آن کنار / گفت مارک و ليره و پوند و دلار

دختري هم ناگهان جيغي کشيد / گفت مردي بود با اسب سپيد

عده‌اي ناگاه از راه آمدند / شمعي آوردند تا روشن کنند

شمع را با فندکي افروختند / بشکه در دم منفجر شد سوختند

بشنو اما حاصل اين گفتگو / ما درون بشکه نفتيم اي عمو

مي‌رسد هر کشوري از هرکجا / پاي خود را مي‌کند در کفش ما

حرف آخر يک کلام است و همين / کاشکي بي نفت بود اين سرزمين

 

شعر ويژه ماه محرم

محرم آمد و ماه عزا شد ... مه جانبازی خون خدا شد
جوانمردان عالم را بگویید ... دوباره شور عاشوار به پا شد

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید
گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن
در بیابان بلا تصویری از سقا کشید
گفتمش سختی و درد و آه گشته حاصلم
گریه کرد، آهی کشید و زینب کبری کشید
گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین
گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید


باز محرم شدو دلها شکست ... از غم زینب دل زهرا شکست
باز محرم شد و لب تشنه شد ... از عطش خاک کمرها شکست
آب در این تشنگی از خود گذشت ... دجله به خون شد دل صحرا شکست
قاسم و لیلا همه در خون شدند ... این چه غمی بود که دنیا شکست

دل را اگر از حسين بگيرم چه كنم ... بی عشق حسين اگر بميرم چه كنم
فردا كه كسی را به كسی كاری نيست ... دامان حسين اگر نگيرم چه كنم

سعی کن حرص و طمع خانه خرابت نکند ... غافل از واقعه روز حسابت نکند
ای که دم می زنی از عشق حسین بن علی ... آنچنان باش که ارباب جوابت نکند

خیمه ماه محرم زده شد بر دل ما ... باز نام تو شده زینت هر محفل ما
جز غم عشق تو ما را نبود سودایی ... عشق سوزان تو آغشته به آب و گل ما

پرسيدم از هلال چرا قامتت خم است
آهي كشيد و گفت ماه محرم است

اي شده مجنون خدا السلام ... شاهرگ خون خدا السلام
اي شده سرشار دلم از غمت ... باز محرم شد و دل محرمت
هست نگاه نگران همه ... سوي تو اي دسته گل فاطمه
ايام عزاداري سيد و سالار شهيدان، حضرت اباعبدالله الحسين (ع) تسليت باد.

همه جازمزمه يا حسين و كربلاست
زمزمه ي ضجه هاي زينب و بچه هاست
خوشا به حال اونايي كه دلهاشون تو بين الحرمين و كربلاست

قلبها براي آرامش،
دستها براي حك كردن عشق بر روي سينه،
عقل در انتظار جنون،
نفس ها به شماره افتاده،
آري "محرم" مي آيد!

كوچه كوچه دلم پر از غوغاست ... هر طرف خيمه عزا برپاست،
قدسيان سوگوار و محزونند ... همه هستى سيه پوش و عزاست
ماه خون و خروش و ماتم شد ... ماه خون خدا محرم شد

رمز قرآن از حسين آموختيم ... ز آتشش ما شعله ها افروختيم
اي صبا اي پيك دور افتادگان ... اشك ما را بر مزار او رسان

با آب طلا نام حسين قاب كنيد ... با نام حسين يادي از آب كنيد
خواهيد كه سربلند و جاويد شويد ... تا آخر عمر تكيه به ارباب كنيد

عالم همه قطره اند و درياست حسين ... خوبان همه بنده اند و مولاست حسين
ترسم که کند شفاعت از قاتل خويش ... از بس که کَرَم دارد و آقاست حسين

عاشورا را زنده نگه داريد كه با عاشورا زنده ايم - امام خمينى (ره)

قيامت بى حسين غوغا ندارد ... شفاعت بى حسين معنا ندارد
حسينى باش كه در محشر نگويند ... چرا پرونده ات امضاء ندارد

منزلگه عشاق دل آگاه حسين است ... بيراهه نرو ساده ترين راه حسين است
ازمردم گمراه جهان راه مجویيد ... نزديكترين راه به الله حسين است

چون در همه عمر داشتم حب على ... آمد به سرم چهارده نور جلى
گفتم كه شفيع من كدامين شماست ... كردند اشارت به حسين بن على

ديباچه ي عشق وعاشقي باز شود ... دلها همه آماده ي پرواز شود
با بوي محرم الحرام تو حسين ... ايام عزا وغصه آغاز شود
السلام عليك يا اباعبدالله

هردم به گوشم‎‎ می رسد آواى ‎زنگ قافله ... اين قافله تا كربلا ديگر ندارد فاصله
يك زن ميان محملی اندر غم و تاب و تب است ... اين زن صدايش آشناست، اى واى من، اين "زينب" است

ابروي حسين به‎ ‎كهكشان مي ارزد ... يك موي حسين بر دو جهان مي ارزد
گفتم كه بگو بهشت را قيمت چيست ... گفتا كه حسين بيش از آن مي ارزد

غم مهر امام حسين (ع)

من غم مهر حسین با شیر از مادر گرفتم

روز اول کامدم دستور تا آخر گرفتم

بر مشام جان زدم یک قطره از عطر حسینی

سبقت از مشک و گلاب و نافه و عنبر گرفتم

عالم ذر ذره ای از خاک پای حضرتش

از برای افتخار از حضرت داور گرفتم

بر در دروازۀ ساعات یک ساعت نشستم

تا سراغ حضرتش از زینب مضطر گرفتم

زینبی دیدم چه زینب کاش مداحش بمیرد

من ز آه آتشینش پای تا سر در گرفتم

سر شکسته دل پر از خون دیده خون آلود اما

حالتی دیدم که بر خود حالتی دیگر گرفتم

ام لیلا رعشه بر اندام دیدم اوفتاده

گفت من این رعشه از داغ علی اکبر گرفتم

نا گه از بالای نی فرمود شاه تشنه کامان

سر براه دوست دادم زندگی از سر گرفتم

اکبرم کشتند و عون و جعفر وعباس و قاسم

تا خودم از تشنگی اب از دم خنجر گرفتم

گفت ساعی زین مصیبت  از دردربار جانان

حظّ ازادی برای اکبر و اصغر گرفتم

شعر از مرحوم

 حاج مرشد چلویی

شعر خنده دار

اگر روزي بيادت گريه كردم        بدان آن روز پيازي رنده كردم

 

الهي شمع بشي،پروانه شم، دورت بگردم         بعدش فوتت كنم ، خاموش بشي ، هر هر بخندم

                                                                                 

هفتۀ خاكستري

هفتۀ خاكستري

 

شب و روز بدي بود

روز بي حوصلگي

وقت خوبي كه مي شد

غزل تازه بگي

ظهر يكشنبۀ من

جدول نيمه تموم

همه خونه هاش سياه

روي خونه جغد شوم

صفحۀ كهنه ي ياداشتهاي من

                            گفت دوشنبه روزميلادمنه  

اما شعرتومي گه كه چشم من

                            تونخ ابره كه بارون بزنه

                         اخ اگه بارون بزنه

                        اخ اگه بارون بزنه

غروب سه شنبه خاكستري بود

همه انگار نوك كوه رفته بودن

به خودم هي زدم، از اينجا برو

اما موش خورده ، شناسنامه ي من

عصر چهارشنبه ي من

عصر خوشبختي ي ما

فصل گنديدن من

فصل جون سختي ي ما

روز پنجشنبه اومد              مثل سقاهك پير

رو نوكش يه چيكه آب             گفت به من : بگير بگير

جمعه حرف تازه يي برام نداشت  ،‌ هرچي بود ،‌ پيش تر از اين ها گفته بود ...

 

ديدار

ديدار

 

چشمهايش خنديد

از نگاهش يك فوج

                  عطر و آواز كبوتر گل كرد

بالهايم گم شد

                مثل آواز چكاوك در باد

ناگهان

      عكس بهاري مرموز

                           در نگاهم افتاد

در نگاه تو

           كاتب كهنه اي شكفت

و من از فراز ساليان پر غبار

قصۀ تلاغي دو روح را

و هزارو يك

             غم و غرور با شكوه را

                                    گريستم

آه

من در اين نگاه

ديگر آن من بزرگ نيستم

از پشت شيشه هاي مه آلود

                            ميخنديد

و چار فصل مبهم

بر پلكهاي روشنم ميرقصند

از پشت شيشه هاي مه آلود

مثل صداي زنجيره و باران ميتابي

و من

گم ميشوم

        در خاطرات نحس خيابان ...

نياز

 

 نياز

 

تن تو ، ظهر تابستون و به يادم مياره

رنگ چشمهاي تو بارون رو به يادم مياره

وقتي نيستي زندگي فرقي با زندون نداره

قهر تو تلخي زندون و به يادم مياره

                                     من نيازم تو رو هر روز ديدنه

                                     از لب دوستت دارم شنيدنه

                                     نفست شعر بلند بودنه

                                     با تو بودن بهترين شعر منه

تو بزرگي مث اون لحظه كه بارون ميزنه

تو همون خوني كه هر لحظه تو رگهاي منه

تو مث خواب  گل سرخي ، لطيفي مث خواب

من همونم كه اگه بي تو باشه ، جون ميكنه

                                     من نيازم تو رو هر روز ديدنه

                                     از لب دوستت دارم شنيدنه

                                     نفست شعر بلند بودنه

                                     با تو بودن بهترين شعر منه

تو مث وسوسۀ شكار يك شاپركي

تو مث شوق رها كردن يك بادبادكي

تو هميشه مث يك قصه ، پر از حادثه اي

تو مث شادي خواب كردن يك عروسكي

                                     من نيازم تو رو هر روز ديدنه

                                     از لب دوستت دارم شنيدنه

                                     نفست شعر بلند بودنه

                                     با تو بودن بهترين شعر منه

تو قشنگي مث شكلهايي كه ابرا مي سازن

گلهاي اطلسي از ديدن تو رنگ مي بازن

اگه مردهاي تو قصه بدونن كه اينجايي

بري بردن تو با اب بالدار مي تازن

                                     من نيازم تو رو هر روز ديدنه

                                     از لب دوستت دارم شنيدنه

                                     نفست شعر بلند بودنه

                                     با تو بودن بهترين شعر منه

 

                                                       (شهريار تهران )

                                                             1352

 

 

 

آفتاب ميشود

آفتاب ميشود

 

نگاه كن كه غم درون ديده ام

چگونه قطره قطره آب مي شود

چگونه سايۀ سياه سركشم

اسير دست آفتاب مي شود

نگاه كن

تمام هستيم خراب مي شود

شراره اي مرا به كام ميكشد

مرا به اوج ميبرد

مرا به دام ميكشد

نگاه كن

تمام آسمان من

پر از شهاب مي شود


تو آمدي ز دورها و دورها

ز سرزمين عطرها و نورها

نشانده اي مرا كنون به زورقي

ز عاجها ، ز ابرها ، بلورها

مرا ببر اميد دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

 

به راه پر ستاره ميكشانيم

فراتر از ستاره مينشانيم

ناگه كن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چه دور بود پيش از اين زمين ما

به اين كبود غرفه هاي آسمان

كنون به گوش من دوباره ميرسد

صداي تو

صداي بال برفي فرشتگان

نگاه كن كه من كجا رسيده ام

به كهكشان ، به بيكران ، به جاودان

 

كنون كه آمديم تا به اوجها

مرا بشوي با شراب موجها

مرا بپيچ در حرير بوسه ات

مرا بخواه در شبان ديرپا

مرا ديگر رها نكن

مرا از اين ستاره ها جدا نكن

نگاه كن كه موم شب به راه ما

چگونه قطره قطره آب ميشود

صراحي سياه ديدگان من

به لاي لاي گرم تو

لبالب از شراب خواب ميشود

به روي گاهواره هاي شعر من

نگاه كن

تو ميدمي و آفتاب ميشوي

 

                                 (فروغ  فرخزاد)

 

شعر خنده دار درباره اسب

اسبها در ابتدا خر بوده‌اند
بلكه از خر نيز خرتر بوده‌اند
اسبها خرهاي پررو بوده‌اند
اهل غوغا و هياهو بوده‌اند
اسبها كه قوم و خويش قاطرند
اهل تبليغات و عكس و پوسترند
آدمي وقتي كه پررو مي‌شود
گاه اسب و گاه يابو مي‌شود
اسب كت شلوار پوشيد اسب شد
با فرودستان نجوشيد اسب شد
اسب از نسكافه‌نوشي اسب شد
با ادا و شيك‌پوشي اسب شد
اسب شير و قهوه مي‌نوشد خر، آب
كارِ خر از سربه‌زيري شد خراب
سربه‌زيري شد بلاي جان خر
اي پسر از سربه‌زيري كن حذر
خر، تواضع مي‌كند پس ابله است
دستش از ميز رياست كوته است
اسب شهرت يافت بار خويش بست
خر، به گمنامي دلي خوش كرده است
اي خر اي راوي اول شخص من
باز هم عرعر كن و جفتك بزن
اي خر اي داناي كلِ باربر
سمبل مردانگي از هر نظر
اي خر اي افسانه سيال ذهن
عرعرت فرياد بغض كال ذهن
جان فداي تار و پود عرعرت
زير و بم، اوج و فرود عرعرت
*
خر خيالاتي شد و عرعر نمود
خر، خيالاتي نمي‌شد خر نبود
جفتكي زد شاد شد خنديد خر
ديگر از اسبان نمي‌ترسيد خر
ديد اسبان انتخابش كرده‌اند
داخل آدم حسابش كرده‌اند
شايد او هم چند روزي اسب شد
صاحب عنوان و كار و كسب شد
خرم و جفتك زنان و شاد خر
يك دوگا مي‌رفت و راه افتاد خر
خرم و خندان خر از دوران نو
نعل نو، افسار نو، پالان نو
اسب شد خر، اسب، شد بر باد خر
يك دو گامي ‌رفت و راه افتاد خر
تا بگيرد سهم خود از پول نفت
خر برفت و خر برفت و خر برفت..

 

معشوق

 

معشوق

 

                                       عشق پروانه و شمع

                                                              عشق ماه و ستاره

                                      عشق بودا و خدا

                                                            عشق نیلوفر و مرداب

                                     عشق بیابان و باد

                                                           عشق عارف و مولا

                                             پشت این حسها چه حسی است

                                       چه قفلی است که هیچ وقت باز نمی شه

                                           با چه دستی اونا رو به هم گره زدن

                                دست من و تو  نه..اون دست دست عشق خداست

 

صدای عشق

 

                                        صدای عشق..........

                                 عشق من بالاتر از عشق ماهی به دریا

                                                      عشق من بالاتر از عشق یاسمن به صحرا      

عشق من بالاتر از عشق گیتار به دستهای عاشق

                                             عشق من بالاتر از عشق قناری به آسمان

                                      عشق من عشق رسیدن به خدا

                                                                    عشق من بالاتر از جون من

                               عشق من پهناورتر از دریای عشق به معشوق

        کاش من هم قطره ای از رودخانه ای باشم که به دریای پهناور عشق خدا می رسه

                                                      

اگه دوستش داری

اگه دوستش داری.............!

 

اگه دوستش داری چرا براش ناز می کنی موهاشو می بندی هی باز می کنی

اگه دوستش داری چرا بهش نگاه می کنی ابرو براش می دی بالا ناز می کنی

اگه دوستش داری چرا قلبشو می رنجونی چشماشو تر می کنی

اگه دوستش داری براش گریه نکن دلشو نشکن مثل گربه فرار نکن

اگه دوستش داری بهش نگو بداخلاق از پشت شیشه بهش نگاه نکن

مثل آینه بهش نگاه کن دیگه گریه نکنه زیر چشماش تر نشه غصه نخوره